تمام استرسم حول امتحان فاینال میچرخید و ترس عجیبی داشتم که اگر پاس نشم مجبورم یک ترم برم کارآموزی؟!
دقت کن نوشتم پاس شدن ... یعنی حتی نمره بالا هم نمیخواستم ، فقط پاس شدن 🫠
۵ شبانه روز علی رغم دردی که داشتم و باید آروم میشدم قرص محرکی برای تمرکز مشابه ریتالین خوردم و بیدار موندم و پشت سرهم فقط درس خوندم .. یادمه صبح ساعت ۷ یه امتحان دادم و تموم اون دو ساعت بعدی رو نشستم جلو دانشکده مواد و بیماری و کیس و فلان و بهمان خوندم ...
تهش چی؟!
الان نمره زدن و من این دوره ی کذایی رو با ۱۹ به اتمام رسوندم ... خانواده خوشحال هستند اما من ؟!!!
من چمه؟؟
من فقط از روی ترس ، فقط از اینکه مثل سگ میترسیدم باز بمونم اون شهر اینهمه درس خوندم که فقط تمام بشه ..
و آیا علاقه ای هست؟خیر
آیا خوشحالم؟ خیر
آیا احساس پیروزی یا ارزشمندی دارم؟باز خیر
آیا قرار هست ادامه بدم ؟ میمیرم ولی خیر.
______
برادر میگه کاش استخدامی بذارن قبول شی ..
من و میگی تو فکرم مهاجرت کردم 🙃
به شدت دارم روی تغییر رشته و مهاجرت فکر میکنم و میترسم از روزهای پیش رو که مخالف عقیده ی خانواده پیش خواهم رفت ..
اول باید برم یه شهر دیگه تا دور شم باز .....
_______________
میدونی چیه؟!
من اشتباه کردم.
اینکه بچه ی خوب خانواده بودم الان داره خون و خونریزیش مشخص میشه 🙂
عقده هام سرباز کرده .. مثلا دلم میخواد برم گردش ، برم تفریح ، برم کلاس ، برم برا خودم بیهوده اتلاف وقت کنم ......
____
میدونم خدا میبینه ولی کاش تنهام نذاره ..
کاش حداقل خدا دستم و بگیره .
این روزهای پرتلاطم کی تموم میشه؟!
شد ۱۰ سال که من تو این زندگی دارم میدوم و نمیرسم ، این سردرگمی شد ۱۰ سال ..
از ۱۶ سالگی وارد این چرخه ی مریض شدم و هنوز تمام نشده ..
هنوز سردرگمم ..
.
.
.