انـــــــــــزوای خــــــــــــــــودم

در انـــــــــــــــزوای خــــــــــــودم با خــــــــــودم عالـــــــــمی دارم...

این روزها بیشتر در جنگ و جدل با تپش قلبی هستم که ناموزون با مغزم پیشروی میکنه . مغز خسته و قلبی پرتپش که جنگ بین هوشیار ک ناهوشیاری هست . متاسفانه هم تپش قلبم پیروز این جنگ ناعادلانه هست.

نمیدونم مصرف قرص های زیاد سبب این تپش قلب هست یا استرس دوست داشتنی من ؟!

________

این روزها به سختی مقاومت میکنم خرید نکنم .

به خصوص خریدهای آنلاین کاملا روی کیف پول و دار و ندار من تاثیر منفی گذاشتند 🙄

________________

این روزها غرق بین تناقضات خودم و محیط اطرافم هستم .

محیط اطراف مثل گردابه ای میخواد من و به درون اتفاقاتی بکشه که جسما و روحا نه حاضر هستم نه دلم میخواد اما برخورد با چنین اتفاقات و پیش گرفتن رفتار درست هم سخت هست .

_____

جمعه ی سختی بود .

هنوز هم نمیگذره .


Tags  : این من ها
جمعه سی ام شهریور ۱۴۰۳ | 18:28 | Yakut  | 

فکر میکنم اگر یک روزی بخوام برم کنسرت باید بشینم آهنگ هارو حفظ کنم که موقع خوندن خواننده زیر لب زمزمه کنم ☺️☺️

متاسفانه این روزها پی بردم خیلی کم آهنگ هارو حفظ هستم و اون آهنگ هایی که تو خاطرم موندن قدیمی هستند که از بچگی شنیدم.

مثلا باید آهنگ های جدید و چک کنم که تو عروسی و جشن ها مات و معطل نگاه نکنم که چطور همه بلدن و من هیچ پیش بینی ای ندارم 🫠

____

حفظ کردن آهنگ خودش یک استعداد زیبایی هست .

دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ | 22:26 | Yakut  | 

هم اکنون صدای من و از پشت سیستم همراه با تایپ گوشی ، بوی دارچین چای ، کاغذ های پراکنده و موزیک های آنلاینی که پس از هم پخش میشن تا من به خواب نرم و کارم و تموم کنم تا برای فردا نمونه .

___

همزمان اینستاگرام و چک میکنم ، مقاومت میکنم خرید اینترنتی انجام ندم ، برای روزهای آینده برنامه ریزی میکنم و خیال پردازی آینده هم هست .

_____<

خیلی وقت هست که دیگه برای خرید بیرون نمیرم ، بیشتر آنلاین میخرم .

________

سعی میکنم افکار و نظرات دیگران برام مهم نباشه ، باید قبول کنم که نقص هایی دارم و همینی که هستم دوست داشته باشم .

با خودم در صلح نیستم و جنگ و جدال بین احساساتم و منطقم من و از پا میندازه .

____

دوست دارم وارد یه مرحله ی زیبا از زندگی بشم اما باید خوب بسوزم و بسازم . سخت خواهد بود به خصوص روزهای آینده اما میگذره . هرطور باشه میگذره و باید صبر کنم .

________


Tags  : لحظه هام
دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ | 22:18 | Yakut  | 

میتونم احوالات یک زن خانه دار با هزار فکر و دلمشغولی و درک کنم وقتی که داره کف خونه رو ده بار دستمال میکشه یا پرز فرش و زیر و رو میکنه ، انگار ک داری فکری از پس بقیه افکار بیرون میکشی که غصه بخوری یا کنکاش کنی که یه ریز جزئیاتی پیدا کنی و بیشتر غرق بشی.

___________

امشب رسما وارد فاز دیگر زندگی شدم ، مرحله ای که تکراری تر از هر تکراری هست و من تمام زیر و بمش و ازبر هستم اما انگار باید اینبا این مسیر و با حس و حالی دیگر جلو برم . هیچکس از این مسئله مطلع نیست و من میترسم از بابت مشکلات و سر و صداهایی که ایجاد خواهد گرد .

___

امروز که داشتم شناسنامه ی یه دختر متولد ۸۹ متاهل و چک میکردم ناخوداگاه تاریخ تولد شوهرم یه نگاه انداختم ببینم که این شوهرِ کودک چند سالش هست . نمیدونم چی بگم . متولد ۷۷ بود . بگم بچه یا بزرگسال؟

_________

امروز رسما وارد پاییز شدیم ، از صبح هوا سرد هست که خنک هم نمیشه گفت .

_________________

محض یادآوری خودم ، برم دانشگاه ، برم بانک ، انتخاب رشته ، شوینده ...فقط همین ها یادم میاد..


Tags  : روزمرگی
دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ | 0:16 | Yakut  | 

خدایا🥹

پاشدم برای خانواده غذا درست کردم الان که به آخرش رسیدم یخچال و با. کردم دیدم یه ظرف غذا از دیشب دست نخورده مونده ..

بعد که از کنار میز رد شدم دیدم یه ظرف غذا هم اضافه از ناهار گذاشتن کنار ..

الان هم قیمه داریم ، هم هویج پلو ، هم ماکارونی 😐😐😐

و من نخوابیدم ، دندون درد ، کارهای شخصیم و انجام ندادم و تقریبا له هستم 🤧🤧🤧


Tags  : این من ها
پنجشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۳ | 16:55 | Yakut  | 

امروز صبح :

یک آرامش مه مانندی داشتم که داد و فریاد مرد و پاره کردن و مچاله کردن کاغذ هم نتونست من و از اون مه خارج کنه.

شاید فقط چند ثانیه دستم و ثابت نگه داشتم و بعد خودم و جمع کردم .

______

امروز نزدیک ظهر :

تصمیم داشتم صبحانه بخورم و زود بخوابم ، منشی دکتر تماس گرفت که داریم میریم مسافرت پس امروز بیا .

فقط ۵ دقیقه چشمام و بستم و ۲۰ دقیقه از سریال و نگاه کردم.

___

امروز ظهر :

مرد بیقرار روبروم باعث سلب آرامشم میشد ، نمیتونست منتظر بمونه ..هی پاهاش و تکون میداد ، بلند میشد راه میرفت .

من اما چون میدونستم زود نوبتم میشه آروم بودم و به صدای مته های دندانپزشکی گوش میدادم.

________

امروز بعد از ظهر :

نوبتم دیر رسید ، تا حالا دردهای زیادی رو تجربه کرده بودم و این درد هم از ۱۰ میتونه امتیاز ۷ بگیره . یک ساعت رو دندونم کار کرد و بحبوحه ی کار و عصب کشی دندان برق رفت . زیر نور گوشی به کارش ادامه داد . خیلی درد داشت .

___

امروز عصر :

ناهار نخورده فقط به خونه رسیدم که بخوابم ، قبل از خواب کار یک بنده خدایی رو انجام دادم که سه هفته منتظر بود .

دلم بیدار شدن نمیخواست اما به دوستم قول داده بودم .

دیدار آرومی داشتیم، مثل همیشه گفتیم و درددل کردیم . وزنه دردهای من سنگین تر بود . اون هم خوش بود ‌. چیتان پیتان عصر ، صحبت ، پاستا ، طعم کارامل ، بارون ، راه رفتن .... هیچکدوم نتونست من و به قه قه خنده بندازه .

_^________

امروز شب :

شام نخوردم ، اتاقم و مرتب کردم ، شه تا مشکن خوردم و هنوز درد دارم . میخوام بخوابم .

___

پی نوشت : ای کاش ..


Tags  : روزمرگی
چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳ | 23:31 | Yakut  | 

من در وسط جمعی عزادار که عده ای فی الواقع غمگین اما عده ای هم سرگرم بازار حرافی و حرف های درگوشی هستند .

آقای همسایه که شب تولد من با آمبولانس بیمارستان رفته بود دیگه برنگشت .. زمستون بعدی ، برف بعدی و ندید .

.

.

امروز کار کردم ، حرف زدم ، بی خواب بودم ، انتخاب رشته نکردم ، انصراف ندادم و کلی کار دیگه ‌‌.... نصف روز رانندگی میکردم.

.

.

امروز متوجه شدم مواقعی که تنها هستم خطرناک تر و پرریسک تر رانندگی میکنم .

متوجه شدم خیلی وقت بود که در صندلی کمک راننده ننشسته بودم.

متوجه شدم مردم به طرز وحشتناک و زشتی دنبال حرف و شکست و ناراحتی تو هستند و این دنیا چقدر کوتاه هست.

از کنار مزارهایی که فقط چند روز بود جسمی در اون دفن شده بود رد شدم .

صدای گریه ، جیغ ، بیقراری و شیون غالب صداهایی بود که به گوشم رسید و الان هم صدای قرآن در پس زمینه ی صحبت صدای دیگران شنیده میشه .

.

.

خسته هستم. دلم میخواد به دور از هر جمعی برم و چشم بندم و بکشم و در تاریکی محض بخوابم . اما مجلس ختم و ترحیم و غیره در خانه ی ما که بزرگ هست برگزار شد . اولین بار هست خونه ی ما چنین چیزی تجربه میکنه .

کم کم از مرگ نمیترسم ، تبدیل به اتفاقی شده که پیش میاد ...شبیه به ماشینی که قرار هست از راه برسه .

.

.

.

در این ما بین فقط تونستم موقع رانندگی موسیقی آرومی گوش بدم و شبیه یه تراپی کوتاه بود .

_______

این روزها فراز و فرود های بدی رو تجربه میکنم ، کمتر احساساتم و بروز میدم اما خشم های آنی که میاد و میره هم خودم و هم محیط اطرافم و تحت تاثیر قرار میده .

______________


Tags  : روزمرگی
یکشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۳ | 21:8 | Yakut  | 

نمیدونم این خشم و خودخوری آنی تقصیر منه یا تقصیر دیگران ؟!

.

‌.

فقط میدونم اون لحظه همه چی و باید رها کنم و برگردم خونه ‌.

الان هم تمام کارهام و رها کردم و بدون اطلاع به کسی دارم برمیگردم خونه که برم بخوابم .

درونم یک دیوانگی محض و بیرونم یک آرامش زیبا ... تناقض ترسناکی هست.


Tags  : لحظه هام
یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳ | 10:52 | Yakut  | 

خوشحال نخوابیدم ، خوشحال بیدار نشدم.


Tags  : بمونه ب یادگار
شنبه دهم شهریور ۱۴۰۳ | 8:29 | Yakut  | 

امروز هوا خنک بود ، یه خنکی دلچسب که انگار همه راضی بودند و از این خنکای هوا لذت میبردند . شهر پر از مسافر هست .

____

امروز رفتم کفش و نگاه کردم. مقاومت کردم تا نخرمش .

برم دکتر برگردم ، مشاوره های درسیم و شروع کنم میخرمش .

وقتی مراسمی نیست و تو این ماه ۳ تا کفش خریدم پس نباید بخرمش 🤦‍♀️

_____________

میخوام بخوابم ، به هیچ چیزی فکر نکنم .

__

خوشم میاد من مراقب ماما هستم ماما هم مراقب منه .

تعادل و حفظ میکنیم انگار .

مشکلات اقوام هم پابرجاست و چه باید کرد؟ متاسف و اندوهگین نظاره گر هستیم .

______________

امروز با دوستم بودم ، متوجه شدم که چقدر در برابرش کوتاه میام و متواضعانه از حرف هاش رد میشم .

نمیدونم متوجه میشه یا نه ! صمیمیتی که داریم باعث شده مثل بچه ها من و وادار به هرکاری کنه . انگار که مادر یه بچه هستم و با اخم و تخم من و به اینور اونور میکشونه .

پیاده روی امروز در شلوغ ترین نقطه ی شهر خوشایندم نبود. دلم میخواست تو یه کافه ی دنج مشغول خوردن پاستا باشم و بعدش قهوه سفارش بدم و از موسیقی و همهمه ی اطرافیان لذت ببرم.

________

امروز شاهد طلاق یه دختر متولد ۸۸ بودم .

چه شد که متولد ۸۸ پسر دید ؟ روابط زناشویی و درک کرد و به ازدواج و طلاق رسید؟

چه بگویم ..


Tags  : روزمرگی
پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ | 23:35 | Yakut  | 

یکی از گگوشی های هندزفری خراب شده ، صدای ضعیف راننده تاکسی و میشنوم اما این صدا مانع از لذت من از صدای روزبه بمانی نمیشه .

ازش خوشم میاد .

ذهنم مثل روزهای اخیر شلوغ هست ، برای پاییز و زمستون آماده میشم .

____

از یه کفش خوشم اومد خیلیی خوشگل بود ، پاشنه بلندی که روش یه پروانه داشت . مشکل مالی ندارم اما باید آینده نگر هم باشم .

شاید چند ماه بعد خریدم ، نمیدونم .

باید خیلی دقت کنم و ولخرجی هام و کمتر کنم .

________

بالاخره درست میکنم.

_____

امروز و فردا یوتیوب و چک میکنم یادداشت میکنم ، داروهام و تاریخ دکترم و چک میکنم .

.

.

.

متاسفانه حساسیت پوستی دادم به دارو و خارش پوستی گرفتم. یکی از داروهارو باید قطع کنم . دوز مصرفی و بالا برده بودم که فهمیدم خارش و التهاب میاره.

خوبم ، بد نیستم .

اما دلم نمیخواد کارمند باشم .

دلم نمیخواد خانه دار باشم .

دلم نمیخواد الان ازدواج کنم.

دلم میخواد از تنش ها دور باشم .

دلم میخواد از خودم مراقبت کنم .

برای خودم مراقبت های پوستی ، دندان ، مو و یادگیری هایی در نظر گرفتم . تصمیم گرفتم به جای خرید لوازم آرایشی بیشتر از محصولات مراقبتی استفاده کنم . برای مو مرتب ماسک استفاده کنم ، ماهانه برای پاکسازی پوست برم .

________


Tags  : لحظه هام
پنجشنبه هشتم شهریور ۱۴۰۳ | 14:29 | Yakut  | 

بعضی چیزها هم هستند که با هیچ دارو درمانی رفع نمیشن..

مثلا حسرت پیاده روی زیر بارون ، یه قهوه وسط زمستون تو یه کافه ی دنج یا دیوانگی هایی مثل رانندگی بالای ۱۲۰ تا یا قهقهه زدن وسط خیابون ..

امشب و با حسرت هام میخوابم .

فردا صبح باید بیدار بشم ، کار کنم ، ذهنم پرت و پلا شده و نمیدونم باید چیکار کنم . فردا همه چیز و درست میکنم‌‌.

.

.

+ دختر همسایه دبیرستان که بود با ی پسر دوست شد ، پسره هرروز پشت سر دختره وارد کوچه میشد و منتظرش میموند . عاشق بودند . پدر ناراضی مادر ناراضی ... به هر حال بعد از ۸ سال دوستی ازدواج کردند .. از اون روزها ۱۵ سالی میگذره شاید ..

امروز دختر عزیزمون میخواد طلاق بگیره .

دلم برای اونم میسوزه .

_______

+کنار دارودرمانی شاید خواستم برم پیش روانشناس حرف بزنم .

نمیدونم .

احساس میکنم لبالب پر شدم از حرف های سرکوب شده که داره انگار سرریز میشن ‌‌.. نمیدونم .

_____________

روز شلوغی داشتم ، خشم زیادی داشتم که آنی بودند .

مسئله دندان و حل کردم .

برنامه هام و ننوشتم.

یه کفش قرمز خریدم .

بتز ولخرجی کردم .

ظهر زیاد میخوابم ، باید کمترش کنم .

نرفتم دانشگاه . تمام.


Tags  : روزمرگی
سه شنبه ششم شهریور ۱۴۰۳ | 0:4 | Yakut  | 

هیچکس رازدارِ هیچکسی نیست.

هیچکس دلسوزِ کسی نیست.

به ندرت آدم فداکار پیدا میشه .

به ندرت آدم بامعرفت پیدا میشه .

امشب که با خاله ی محترمی که باعث شده بود پست فحش های اعضای تناسلی رو ارسال کنم بهم میگه خیلی دوستت دارم به این نتیجه رسیدم .

متاسفانه باز بند و آب دادم و دار و ندارم و لو دادم و من چقدر سیاست رفتاری و کلامی ندارم .

تخلیه اطلاعاتی شدیدی شدم .

________

چند وقت پیش به واسطه ی دوستی که لیست فالویینگ اینستاگرامم و دستکاری کرد و غریبه به حریم واقعیم وارد کرده بود با دندانپزشکی آشنا شدم که ظاهرا زیبا و متشخص بود ، عکس های کت و شلواری ، تصاویر زیبا ، متن و کتاب های بزرگ منشانه و خانواده ای خوشبخت .. من باب آشنایی پی ام داده بودند .

_خیلی فیس آروپایی داری ، چی خوندی ، شغلت چیه ، کدوم شهری و سوالات شخصی که شلیک وار میپرسید و منی که من باب بی حوصلگی و دوست نداشتن چنین صحبت هایی و البت بیکاری شبانه داشتم بدون پاسخ سوالات و رد میکردم .

متوجه شدم ظاهر زیبا میتونه در آنِ لحظه به لجن تبدیل بشه ، شغل و مرتبه ی بالا صرفا تو رو به آدمی متواضع و متشخص و محترم تبدیل نمیکنه و عکس جلد کتاب مطالعه ی تو رو نشون نمیده ..

دلم میخواد یک پست اختصاصی در مورد علاقه و فانتزی ها جنسی که تبدیل به انحرافات و زشتی ها میشن بنویسم اما خب فکر میکنم اینجا و حوصله ی من کشش یک پست اختصاصی اینچنینی نداره .

منحرف بود و من اونجا بود که فهمیدم من چقدر خودم با جواب دادن به یک غریبه پایین کشیدم و لعنتی وار در لحظه مخاطب من و جوری فرض کرده که به خودش جرئت داده کلمه ی فتیش مطرح کنه . من کجا کدوم کلمه رو اشتباه مطرح کردم که بحث در ثانیه به فتیش رسید؟ در یک گفتگوی اول از جانب یک شخص که خانواده داره ، خواهر داره ، لول ظاهری بالا داره ..

نتونستم چیزی بگم ، نباید هم میگفتم .

چون گناه و اشکال من بود که جواب داده بودم ، صحبت کرده بودم و کشش داده بودم . نباید اونطور میشد .

به دوستانم که گفتم خندیدند ، ظاهرا خنده دار هست اما این مسئله سنگینی داشت برای من و تحت تاثیر قرار گرفتم که من در کجا قرار دارم ، به کجا دارم میرم و چه مسیری راه من هست ؟

بهرحال ظاهرا جوون و در دهه ی ۲۰ هستم اما باطنا حس ۶۰ و ۷۰ دارم .

_____________________

این روزها همه چی خوب پیش نمیره ، اما من به جسمم روحم مثل بچه رسیدگی میکنم تا خوب بشه . میدونم جسم و روحم مریض شده و من انگار بالا سرش نشستم و میام و میرم قرص هاش و میدم ، تمرین میکنم ، مواظبت میکنم ، رسیدگی میکنم ، سورپرایزش میکنم ، باهاش وقت میگذرونم و وعده های غذاییش و منظم میدم. مواظب خوابش هستم تا خوب بشه .

میدونم قرار هست زندگی طولانی داشته باشم ، قرار هست در آینده زندگی مشترک تشکیل بدم ، بچه داشته باشم شاید ، میانسالی بیاد ، پیر بشم .. پس باید سرمایه گذاری کنم .

______

هنوزم بعضی شب ها نمیگذره ، اما خب ...: )

________________

ابن ماه :

باید دوره رو تموم کنم .

سه تا فیلم درس و نگاه کنم .

آخر ماه برم دکتر .

برای دندون هام وقت تنظیم کنم و تا زمستون همه شون و ترمیم کنم .

فیلم یوتیوب و نگاه کنم .

پادکست اون دکتر و حتما گوش بدم.

پاک بمونم .


Tags  : پراکنده هام
جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳ | 23:17 | Yakut  | 

بعد از دو ماهی سیستم خودم و روشن کردم ، هندزفری قدیمیم و وصل کردم و یه سریال خوب و شروع کردم ...

فارغ از سریالی که دلم میخواد در موردش با کسی حرف بزنم و مثل بیشتر مواقع این اتفاق نخواهد افتاد حواسم رفت پی یه دیالوگ از سریال که مرد میگه : سرد ترین فصل زندگیم بود.

.

.

اینکه فصل های زندگی ما سردی و گرمی داشته باشند و به عبارتی احساساتی این چنینی به زمان نسبت بدیم تعبیر قشنگی هست .

دارم به سردی فصل های زندگیم فکر میکنم .

.

.

.

امروز که کلا تنها تو خونه بودم نصفش به خواب و بقیش به غذا و کار و غیره سرگرم بودم ، به این تنهایی محض نیاز داشتم .

.

.

.

اولین کارِ امروزم این بود که ناخن هام و از ته کوتاه کردم ، کاشت و لاک هایی که چند صدهزار تومن پول داده بودم به باد رفتند : )

.

.

.

برای خانواده ماکارونی درست کردم ، برای خودم سیب زمینی تنوری .. دستم سوخت .

.

.

همسایه کناری انگار پرنده آورده ، یه صدای قشنگی میاد .

شبیه قناری یا مرغ عشق مثلا .. دوست دارم .

.

.

امروز به این فکر میکردم که من در روز خیلی کار میکنم اما هیچ کاری هم نمیکنم ‌.

امروز به یقین رسیدم که چقدر اولویتم فرق داره و محکم رو این هستم که من الان یک چیز متفاوت از بقیه ی اطرافیانم میخوام.

.

.

.

بعضی وقت ها منتظر میمونی یکی بیاد کمکت کنه .

مثلا خدا ، کائنات ، اطرافیانت ، غریبه .. حتی هوا اما هیچکس نمیاد.

فقط بیهوده انتظار میکشی .

.

.

.

دلم میخواد دو جفت کفش سیاه و سفید پاشنه ده سانتی بخرم ، یه کفش ۴ سانتی کرم رنگ دیدم ، یه دفتر رنگ آمیزی ، یه کتاب از اورهان پاموک به زبان اصلی ، چند دست لباس ، چندتا شال و کیف... نمیدونم .

شایدم هیچی نخریدم .

این روزها عجیب صفر و یک شدم .

.

.

.

نمیدونم الان در چه احوالی هستم که این همه بی قراری هست و فکرم میره و میاد .

دندون درد ۵ روزه ای دارم که فردا بالاخره میتونم برم دکتر .

فردا کلی کار دارم .


Tags  : جمعه هام
جمعه دوم شهریور ۱۴۰۳ | 21:40 | Yakut  | 

این روزها چندتا وسیله ی کاربردی تو چشمم پررنگ تر از هرزمانی شدند :

۱. چشم بند برای خواب : انگار ساعت خاموشی وسط ظهر اعلام میشا و همه جا تاریک میشهو به راحتی خواب میاد.

۲. هندزفری : دور از صدای اخبار و مشاجره های خیابونی رد میشم و میرم پی کارم‌‌

۳. ساعت : هر لحظه میتونم زمانم و ببینم و احساس اینکه رو مچ دستم گذر زمان و میبینم من و مجبور به حرکت میکنه .

۴. حالت مزاحم نشوید ، پرواز گوشی : بی خبر از نوتیف ها و تماس ها میتونم از دنیای استرس زا دور بشم.

۵. آینه : منِ واقعی و تو چشمم فرو میکنه و نشون میده که چقدر عقبم و باید عجله کنم برای همه چیز‌.

۶. پیامک های بانکی : نشون میده باید پول پس انداز کنم . ولخرج شدم‌.

۷ . قرص هام : باید سالم باشم .

۸. کتاب هام : باید تلاش کنم.


Tags  : باید و نبایدهام
پنجشنبه یکم شهریور ۱۴۰۳ | 1:42 | Yakut  | 
Designed by : Black Theme